به حکم انسان بودن
محکوم شدم !
به جرم صادق بودن
تنها شدم .
سلمانیِ تاريخ !
- چه مدلی بزنم آقا داريوش ؟
- آريايی .
- چه مدلی بزنم آقــــا ؟
- انگليسی !
- چه مدلی بزنم ، با تيغ ، با تير يا با گيوتين ؟!
- ... { سکوت }
* نسل چهارم ،
سیاست ؟
عاشق پیشه !
.
.
.
نسل لیبرال .
شـــــاید که آینده از آنِ ما !
85.10.4 مردمک
تقديم به پنجره ی بارونی :
( 2 )
آن زمان که خداوند يکتا
پيکر آدم می سرشت
و از روح خود انسان می تنيد
اميد اين داشت که ديگر تنها نخواهد ماند
و سخت کوشيد
- از کلام و عمل -
تا " باهم بودن " را به ما بياموزد
ندانست که ما بذّات تنهاييم
بذّات تنهاييم
بذّات تنهاييم
و
حتی خود " او" را نيز ترک خواهيم گفت
امروز که ...
چه سود ؟
اکنون که باز تنها مانده است
تنهای تنها
با يک کُره ی کِرمو
که باد کرده !
بر دستان پاکش .
* مدتی است که گروهی از بچه های با ذوق گیلانی نشریه ای الکترونیکی به نام گیلانیان را تآسیس کرده اند و من هم گهگاه با این دوستان همکاری می کنم .
لینک مطالبم :
SCORPION
خداوندِ تحجّر
خنده ای سرخ سر داد
و دنیای تاریک و سرد را
آتشِ افکارش نور بخشید !
ولی سوزاند ...
تا پشت های هراسان نمایان شود
و تنها بازمانده در راه ایمان ،
عقرب آزاده ای بود
که به پایانِ کار
پوزخند می زد !
* لبانِ ما که تنها سخن گفتن را دیده اند دنیایی دارند ،
که در دنیای آنها سخن گفتن از بی ارزش ترین کارهاست !
* سال 9 مبارک .
سبز باشید و انسان
85.5.29 سالن ورزشی مردمک
( 1 )
نمی دانم
آن زمان
که تنهايی ام را به خاک می سپردم ،
اميد چه کس داشتم ...
و
نفرين شده ی کدامين خدا بودم
که امروز بايد هر لحظه اش ،
هزاران بار
اين طعنه ی تلخ را
نبشِ قبر کنم
" تنهايی ات را ارزان فروختی ! "
"" تنهايی ات را ارزان فروختی ! "
" تنهايی ات را ارزان فروختی ! "
" تنهايی ات را ارزان فروختی ! "
" تنهايی ات را ارزان فروختی ! ""
تنهايی ات را ارزان فروختی ! "! "
" تنهايی ات را ارزان فروختی ! ""
" تنهايی ات را ارزان فروختی ! "
" تنهايی ات را ارزان فروختی ! "
" تنهايی ات را ارزان فروختی ! "
تنهايی ات را ارزان فروختی
شهریور 85 مردمک
دورو !
زندگی
دو رو دارد
و يک پشت !
من
تو
و مرگ
86.3.19 مردمک
يک سال گذشت . . .
صبحِ برفی
کرکرۀ نگاهم به سختی بالا می رود
آآآآه ، روح یلداییِ من
خسته و سنگین است…
آری ، کمی روغن کاری نیاز دارم !
پس سُرش می دهم
بر صورت چروکیدۀ جادۀ پیر
فلش های راهنمایی
افکارم را دست رشته می کنند !
درختانِ کچل هم
با لبخندی زرد
با ریتم 6/8 باد
بندری می زنند !
جاده پر از پیچ ،
مهره و شیشه خورده است !
می روم
می روم
می روم تا ...
لبِ چسبناکِ زمینِ سفید
لاستیک هـایم را می مـکــد
مـوتـور خــاموشم را می خـنـدد
و چشمان خواب آلودم را می بوسد
نسیم سردی
سازش را سوسو می کند
و روحم با عطسه ای خنک
آزاد می شود !
کرکرۀ نگاهم به آرامی پایین می آید
* یلدایی که ما شاد و گرم جشنش می گیریم ،
بلندترین و سردترین شب پسرک است
و سخت ترین... سخت ترین .
صبحِ یلدایِ 85 جادۀ ییلاق مردمک
زندگی
ززززززز
ی ی ی ی ی ی ی
با
ززززززز
ی ی ی ی ی ی ی
ست .
به
" آرامگاهِ روحم "
( که پاکی و اعتماد را به من آموخت )
نگاه نازِ آرامت
بر گردن نحيفِ احساسم
صليبی سبز آويخته
تا لگام زند
هرزگی های خيالِ سرکشم را .
مردمک
نگاهِ نمناک
آسمان نم نمک ابری شد
و گريست به هالِِ مرد م !
شيشه ی عينکم دوش گرفت
نمی توانستم خوب ببينم
دلم گرفت
شاکی شدم
اول با دست پاکش کردم
نشد
بعد با گوشه ی کتم .
شيشه خط افتاد
و از آن روز به بعد
عينکم بارانی شد !
* به قول لبنیاتی خیابون ناصر خسرو :
" از ماست که بر ماست! "
85.9.7 مردمک
تقديم به استاد بزرگوار ، عزيز
و سبزم
مهندس مهدی محمدی زاد
سرود زيستن
زمان صبورانه می گذشت
ومن در پیِ احساسی ناگذر
در آن سر گردان
در جمع شادمان بودم
ولی چه سود
که خنده می گریخت از لبانم زود
در سکوت کنج در کنجم
با دیوارهای زردش ،
مغرور افکارم
چوب تابوتم
سنگ قبرم
عقده های سرکش روح و تنم
بی اشک
هی گریستم ، هی گریستم
.
زمان هماره می گذشت
زمان هماره می گذشت