نسيم خودش را به تن زمختش مي مالد ؛
- غمت بهر چيست ؟
- تو مي روي آزاد و مرا پاي در بند است. دم از غم مي زني ؟!
- من پاي تو خواهم شد..!
- تو را چه فهم است از درد من..که حتي نمي دانم ته اين جنگل کجاست !
- من درد بسيار می شنوم و بيشتر می کشم ..ولي باز مي خواهم بشنوم .
- جوانه هايم با هر بهار متولد مي شوند و زود مي فهمند که پاييزي در راه است.. چکاوک با شاخه هاي ترحم لانه اي مي سازد.. و هر زمستان که مي آيد ، شايد من بر دوش ، به رد پاي هيزم شکني خسته مي نگرم ، کفن پوش ، که مرا با خود به دوزخ خواهد برد .
- دل مبند که تلخ نيانديشي تا هستي ، هستي از آن توست.
- من فقط دشتي مي خواهم که در آن بدوم..! جنگلي که موريانه هايش سيرند و کلاغ هايش سکوت را مي فهمند. .جنگلي که در ناشناخته هايش رها شوم..
آيا جايي را می شناسی که لحظه ای تضمين به من هديه دهد ؟!
- … پس بساز !